پارت هشتاد و یک :

دست سهند روی گونه‌اش آمد که وادارش کرد سرش را روی شانه‌اش بگذارد.
- بیا به هیچی فکر نکنیم ستایش! همه چیز تموم شده و ما با هر اتفاقی که افتاد ته‌اش کنار همدیگه‌ایم الان!
ستایش دوست داشت همین کار را کند. اینکه به هیچ چیز فکر نکند و مثل همین چند لحظه پیش از همراهی او لذت ببرد؛ اما چنان حس‌های بد وجودش را گرفته بودند که تمام حس آرامشش را پرانده بود! سورن زندان بود و پدرش هم آخرین روزش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبیناااا

    0

    مهمیزهای سیاه تا پایان ریگان نیست؟؟؟

    ۳ ماه پیش
  • ث ش

    0

    منشکرم خیلی جالب بود.من بیشتربخش هارودوست داشتم.موضوع هم عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • Mahi

    1

    خیلی قشنگ، عالی بود عالی ممنونم از قلم قشنگت🙏🙏❤️

    ۳ ماه پیش
  • Leila

    0

    عالی بود نویسنده جان خسته نباشی👏🌹

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    با قلم قوی ای که نویسنده داره رمان قابل درک و تصور بود. این رمان رو پیشنهاد میدم. خداقوت

    ۴ ماه پیش
  • زینب سالمیان

    0

    خیلی از رمان لذت بردم خوشحال شدم بلاخره سهند و ستایش با وجود همه مشکلات بهم رسیدن مرسی آزاده جونم قلمت مانا❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • محیا

    0

    مثل بقیه این هم عالی بود همیشه بدرخشید 🌷🌷🌷

    ۵ ماه پیش
  • آیسا

    0

    خیلی لذت بردم ممنون از نویسنده عزیز🤍

    ۵ ماه پیش
  • طیبه

    0

    سلام وخسته نباشید بشما نویسنده عزیز قسمت من با اینکه از رمان های مافیایی زیاد خوشم نمیاد ولی با خوندن رمان شما خیلی راضی بودم دست مریزاد موفق باشی عزیزم🙏🌺

    ۶ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خیلی خوشحالم که دوست داشتی😍 دومینو مافیایی خیلی خیلی کمی داشت مهمیزهای سیاه در اصل مافیاییه

    ۶ ماه پیش
  • دینا

    1

    واقعا رمان متفاوت و به دور از کلیشه بود

    ۶ ماه پیش
  • تیارام

    0

    من توی نپنتی یکی از پارتاشم که نوشته بودین اصطبل اسبی که سورن توی قمار از یکی از رقباشون میگیره دست یکی از خرسند هاست ، کدوم خرسند ؟ وای نفسم تا الان حبس بود همش میترسیدم که ستایش از میکائیل حامله باشه . اینقدر هم همش شوک میشم هنوزم مطمئن نیستم 😂 آزاده جان تا بفهمم چی به چیه بگو که حامله نیست ؟🥲😂

    ۶ ماه پیش
  • سهیلا

    1

    واقعا آفرین انقدر رمان جذاب و بینظیری نوشتین و همینطور بی حاشیه و بدون حرفای اضافه .خیلی گیرابود هنرمندعزیز

    ۸ ماه پیش
  • asall

    0

    رمان قشنگی بود مخصوصا ،مخصوصا با وجود میکاییل عزیزم ولی خب مهمیز های سیاه یچیز دیگس😉❤️

    ۹ ماه پیش
  • asall

    0

    خب با تشکر از سورن ک فضا رو برای این دو کفتر عاشق عاشقونه تر کرد

    ۹ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    خب خب صحبتم و کوتاه میکنم یک رمان خیلی عالی با قلم خیلی عالی تر با ژانر خوب و ترکیب بندی کارکتر ها و اتفاقات با آرزوی موفقیت های بیشتر برای نویسنده عزیز💚

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!